یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385
التهابم از حضور گرم توست .آفتاب را بهانه می کنم...
مامان مهربونم روزت مبارک.امیدوارم همیشه همین
طورمامان جوون و خوشگل و نازم بمونی و تا وقتی
که نفس می کشم همراهم باشی.چون همیشه از خدا
خواستم مرگم رو قبل از مرگ همه ی عزیزانم قرار
بده.با اینکه روز مادره یه غم بزرگی تو دلمه چون
خیلی در حقت جفا کردم.الهی فاطمه ی زهرا پشتیبان
دخترت فاطیما باشه...
روزت مبارک.
+ نوشته
شده در ساعت 9:52 توسط فاطیما روحی
|
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385
دیگه بسه هر چی جولان دادی عشق...
تابستان تب من از تو کمی گرمتر است
پاییز روی من از تو کمی زرد تر است
زمستان دل من از تو کمی سردتر است
و بهار با همه سردی و زردی وتب و تاب من
روح من از تو کمی سبز تر است.
******************************************
سلام به همه ی اونهایی که جوزا رو شناختند و توی این چند وقت حتی
یادی هم ازش نکردند و به همه ی اونهایی که تازه با این دل شکسته آشنا
می شن. خیلی وقته که حتی وقت نکردم بیام و جواب کامنت هام رو
بدم...می خوام دوستهای جدید پیدا کنم...می خوام دوباره زندگی
کنم...میخوام مثل آدم های دیگه زرنگ باشم...دیگه نمی خوام به
حرفهای دل ساده ام گوش کنم ...دیگه بسه هر چی که از دل پاکم ضربه
خوردم...
می خوام عاقل بشم...به خودم می گم دختر جوزا با این شخصیت
احساساتی و رمانتیک به هیچ جا نمی رسی بجنگ با احساس.بجنگ با
مرد.بجنگ با عشق...

+ نوشته
شده در ساعت 12:59 توسط فاطیما روحی
|