خودم را دوست دارم
از روزی که دریافته ام
جز خودم کسی را ندارم
که دلداریم بدهد...
برایم آواز بخواند
و با همه ی بدی هایم...
ترکم نکند...
از وقتی خودم را دوست دارم
دیگر تنها نیستم...
حالم بهم می خورد...از دنیای شما...و این احساس تهوع
چقدر شیرین است...به خودم می گویم...
و به چشمان سیاهم در آینه...
چشمانی که روزی معبود تو بود...
به خودم می گویم...
شعرت را می ربایند...
و سر خوشی ات را...
تنهایی و سکوتت را.و شور تو را....با استفهامی بی جا
در هم می شکنند...و تو را خالی و پوچ رها می کنند.
کسانی هستند که تو را غارت می کنند...
اندیشه هایت را...و نگاهت را...
اسراری که به آنان می سپاری ....دیگر از آن تو نیستند...
از وقتی فهمیده ام که تو ...غارتگر اندیشه ام بودی...
دلم برای چشمان سیاهم می سوزد
که دیریست چون سیه جامگان .برای دل شکسته ام می گرید
با همسرایی سالهای رفته ام
جوانی ام را با دو پای پوک
بسان ساعت بی عقربه
در سراب گم کرده ام
و در ازدحام صنوبر ها
نشسته ام بر نیمکتی
دست بر گردن سکوت
نظاره گر سایه ی خودم هستم
که دیریست آرام ایستاده است
خمیده و خموش به باز خوانی خاطره ها
اندوه در تن هوا پریشان است
هوای ابری می خواهم...
دفتر غزل هایم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آن را پس بیاور...
می خواهم بیاد بیاورم چقدر دیوانه بودم...
چه قدر دیوانه بودم...
چه قدر دیوانه
چه قدر
چه قد
چه
چ
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

