تبليغاتX
جوزا:دو پیکرGEMINI

جوزا:دو پیکرGEMINI

چقدر طولانی ام وقتی به من اضافه می شوی.دستانت حلقه ایست برای دار زدن بوسه هایم

 
 
About Me

کدامین چشمه سمی شد
که آب از آب می ترسد؟
وحتی ذهن ماهیگیر...
از قلاب می ترسد؟
کدامین وحشت وحشی؟
گرفته روح دریا را؟
که طوفان از خروش و
موج از گرداب می ترسد؟
گرفته وسعت شب را
غباری آنچنان مبهم
که چشم از دیدگاه
و ماه از مهتاب میترسد...
شب است و خیمه شب بازان و
رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و
پلک از چشم و
چشم از خواب
می ترسد....
می ترسد...

............................
انتشارات فرآگاه در جهت زنده کردن تمام شعر ها و احساساتی

که در کاغذ های خاک خورده دارد دفن می شود

قصد دارد تا جهت چاپ شعر ها /داستان ها و ترانه های

شما عزیزان(چه در تهران و چه شهرستان ها) با شما همکاری نماید.

ضمنا تسهیلاتی برای چاپ کتب دانشجویان در نظر گرفته شده است.

بنده بعنوان عضو کوچکی از این انتشارات منتظر تماس هایتان هستم:

Khanoomgol_364@yahoo.com



Faragah777.blogfa.com



فاطیما روحی

My Blog
My Archive
My Categories

Daily Links
Friends Link

ناهید سرشگی
پویا عزیزی
جاوید محمدی
امیر خالقی
سید مهدی موسوی(غزل پست مدرن)
امین حصیری
سین هفتم
سایت زنان
الهام ملک پور
حسین پناهی
سایت ناهید سرشگی
والس
وبلاگ فاطیما روحی در مورد نقاشی های طارا
استاد علی بابا چاهی
ماه مگ
زیبا کاوه یی
ویژه نامه ی ادبیات و فرهنگ
کانون زنان ایران
انجمن نویسندگان ماکو
فروغ
کوروش همه خانی
مانیها
روزنامه ی شرق
حرف دل(علي)
صدا(حسين شكر بيگي)
یزدان سلحشور:منتقد ادبی
ایرج عبادی:سردبیر سیروان
انجمن شاعران ایران
اثر
علي...بلاك متفاوت
هوای پاییز
دفترچه 86
حامد درخشانی
مانیفست
علی سطوتی قلعه
م.داوودی(محمود دریا44)
ماه و هور
رادیو زمانه
رزا جمالی
نسیم خسروی
فرزانه مرادی
مریم رئیس دانا
روجا چمنکار
نرگس الیکائی
سوده نگین تاج
پگاه احمدی
مجله خبری عصر آدینه
سایت خبری هفتان
مجله ی خبری پیاده رو
مجله ی خبری امضاء
مجله ی ادبی غرفه ی آخر
مجله ی ادبی رواق
مجله ی ادبی سپیدار
مجله ی ادبی وازنا
مجله ی ادبی صحنه ها
مجله ی ادبی جغد
مجله ی ادبی جن و پری
م.داوودی

Template By

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين

 
 
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
پاییز

بک گراند زیبا از پاییز

پاییز که می آید

پاییز که می آید...

انگار یک چیزی بر دلم چنگ می زند.

مثل یک خاطره که هنوز ...

شفاف تر از همیشه...

دارد خود نمایی می کند

مثل یک حماقت...

مثل یک احساس کور بچگانه

پاییز که می آید

یادم می آید که همه چیز از همان پاییز لعنتی شروع شد

خزان زده ام...

مثل آن درخت بید مجنون...

و مثل آن نیمکت بیرنگ

وای یک چیز دارد بر دلم چنگ می زند

یک چیز...یک خاطره تمام جسم نحیفم را

با دستانی تنومند

در هم می فشارد...

ومن چه ناتوان تنها به آن فکر می کنم...

ومن چقدر دیر فهمیدم...

 به موهایم چنگ می اندازم...و میبینم که دلم

چقدر آشفته تر از این گیسوان آشفته است

پاییز که می آید صدای خش خش خرد شدنم را چه

آشکارا می شنوم.

یک چیز مثل یک دلهره...

مثل یک خنجر زنگار گرفته...

انگار بر قلبم فرو می رود...

و این انگشتان باریک

و این دستان ناتوان...

حتی نمی تواند خنجر را بیرون بکشد...

از این سینه ی تباه

پاییز که می آید

باید دستی به سرو روی این اتاق خاکستری بکشم...

و مامان می پرسد؟

از این پوستر ها خسته نشدی؟؟؟

و من به پوستر ها نگاه می کنم

 روی دیوار خاکستری اتاق

به آن زن نیمه برهنه که پاهایش در آتش محو می شود...

و به پیراهن چاک خورده ی یک جوان آشفته...

و به آن تابلوی سیاه مشق...

عطر ها یاد آور خاطراتند...

یاد آور رنج ها و حماقت ها

بوی این عطر های روی دراور آزارم می دهد...

همه را باید جمع کنم...

وای خدایا چقدر کار دارم...

دیگر این لباسها را هم دوست ندارم...

آن ساری هندی آبی رنگ را...

وآن... و آن....

باید دیگر در کمد نباشند

و من حتی خود را نیز گول می زنم...

باید فرار کرد...

ترانه ها بر دلم چنگ می زنند

ولی دوست دارم زخم هایم را با صدای

آتشین فائقه ریش ریش کنم...

و این کتابها...یادش بخیر که این سه را

 یک هفته ای خواندم

و چقدر فکر کردم

"بامداد خمار"   زندان زنان آمریکا"

 "کیمیاگر پائولو کوئیلو"

و همه را برای یک نفر تعریف کردم...

وای خدایا رهایم کن از این خاطره ها...

به آن دختری که از آن تابلو به من زل زده است

 نگاه می کنم...

چه ژست مسخره ای...

و آن خود منم...

من حتی با خود نیز غریبه شده ام...

همه را جمع کردم...هر چه را که

یاد آور یک خاطره بود

به خودم می گویم

مثلا که چی بشود...

به آینه نگاه می کنم

و لبخندی تصنعی تحویل حماقتم در آینه می دهم

من همه چیز را جمع کرده ام

همین امروز...

ولی چرا رهایم نمی کنند...

این ویرانی غم ها....

من از درون پوسیده ام...

بسان درخت پوک توی حیاط مامان بزرگ

به خودم ناسزا می گویم

و به یاد آن بیت از فروغ فرخزاد می افتم:

"این دگر من نیستم...من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم"

بگذریم...

داشتم چی می گفتم؟؟؟

آها...

پاییز که می آید...

پاییز که می آید....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:33  توسط فاطیما روحی  |   
 
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385
سهم من....

 

 

 سهم من...

سهم من یک مشت خاطره ی پوچ است

آه.سهم من...

سهم من...

همبستری با بالش خیس از اشک

سهم من دو تا چشم سیاه است

که بیاد بیاورم به بابا رفته ام...

سهم من...

مامان را یک دل سیر تماشا کردن است

وقتیکه سر سجاده اش است...

سهم من یک بغض سنگین است.

سهم من استنشاق هوای آلوده از دود این شهر است...

سهم من ترانه های آتشین فائقه است

سهم من فقط شکایت از گرمای هواست

سهم من اینست که لذت ماکارونی های مامان را فراموش نکنم

و گاهی دلم برای آلبوم عکس های گذشته ام تنگ شود...

سهم من اینست که پسری که کفشهایم را لگد کرده...

به من بگوید ببخشید...

سهم من اینست که

استاد بابت نقاشی کشیدن در کتابم

سر کلاسش...

کتاب را از من بگیرد...

سهم من اینست که بابت شکستهایم

دنبال مقصر بگردم

حتی اگر کسی نباشد که خود سری های گذشته ام را به گردن بگیرد

سهم من اینست که ...

گله کنم

از خودم که چرا عاقل نبودم

و نیستم

سهم من اینست که خود را شماتت کنم

سهم من اینست که از او متنفر باشم

سهم من اینست که

گاهی هوای هوس را در دلم زنده کنم...

و خود را به آغوش شهوت پتوی آبی ام بسپارم...

سهم من اینست که ظهر پنجشنبه ها به ساندویچ پر از سسی گاز بزنم

حتی اگر تا شب معده درد بگیرم...

سهم من اینست که گاهی خودم را دوست بدارم

و دلداری دهم

سهم من اینست که گاهی بترسم...

و بخاطر بی حواسی ام سر خیابان

راننده ی جوانی با بوق ممتد...

مرا به خود بیاورد..

و غرولند هایش را نوش جان کنم.

سهم من اینست که بدانم

آینده ام آبستن چه حوادثی است

سهم من اینست که گاهی خودم را به خواب بزنم

و از پشت پلکهای نیمه باز

نگران قضاوت دیگران در مورد خودم باشم...

و بدانم که هنوز زیبا و جوانم

۲۱ بهار که چیزی نیست

سهم من اینست که

هجوم جوش های عصبی را روی صورتم تحمل کنم

و با آینه مانوس شوم...

سهم من اینست که گاهی بگذارم...

باد در گیسوانم وحشیانه چنگ بیاندازد

و باریکی گردنم را نوازش کند

سهم من اینست

که گناهش را نبخشم...سهم من همین ها بود

هیچ گاه بیشتر از سهمم نخواسته ام...

ولی چه بیرحمانه از لذت شادمانی طرد شدم...

چه بیرحمانه....

+ نوشته شده در  ساعت 3:0  توسط فاطیما روحی  |   
 
یکشنبه پنجم شهریور 1385
زندگی برای من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یادش بخیر.زندگی برای من چه قدر قشنگ و با مفهوم

 بود.دلم تنگ شده واسه اون روزهای پر شر و

شور.زندگی برای مونا رفتن به کانادا بود.اصلا درس

 نمی خوند که.تو هپروت بود.ما داشتیم خودمونو واسه

 کنکور می کشتیم...او از صبح تا شب با پسر عموش

 (شاید همون شاهزاده ی رویاهاش)اون ور آب چت

می کرد.آزیتا هم که از وقتی منو می دید از عشق

رضا می گفت.پسر طبقه بالایی شون که اتاقش درست

 بالای اتاق آزیتا بود.می گفت فاطیما وقتی رضا راه

می ره و صدای پاهاشو از سقف بالای سرم می شنوم

دیگه نمی تونم درس بخونم...سارا خر خون کلاس

بود...بهاره همش در حال نذر و نیاز...چه روزهایی

بود.و من چقدر به خودم مطمئن بودم چقدر احساس

غرور داشتم....که از همشون برترم.وای چی بود چی

 شد؟

 

نفرین کی پشت سرم بود.من نه مثل سحر

 

بودم که از احساس تنهایی ناخن هامو بجوم.نه مثل

آزیتا خودمو واسه یه پسر کوچیک کنم.روز های

خوبی بود.بریم به عقب تر .زندگی برای دوستان

دوران راهنمایی قایم کردن یه رژ صورتی تو جیب

مخفی کیفشون بود که از لوازم مامانیشون کش رفته

بودن تا بعد از تعطیل شدن تو کوچه ها دلبری کنن.اون

 هم واسه یه پسر همسن خودشون که زندگی واسه اون

 پسره هم یه سیگار یواشکی کشیدن پشت دیوار مدرسه

 ی دخترونه بود .زندگی برای همه مفهوم داشت همون

 طور که داره و خواهد داشت...قرعه بنام منم افتاد و

چقدر بد و کورکورانه عاشق شد فاطیمایی که اون همه

 ادعا و غرور داشت؟

 

چهار سالش رفت.اون لیاقت تو رو نداشت دختر.وحالا

 بذز کینه و نفرت تو دلمه.می شنوی دارم به تو می

گم.به تو که اگه تا آخر عمر هم مثل کنه بهم بچسبی

حتی نگاهتم نمی کنم.دیگه جواب کامنت های عاشقانتو

 هم نمی دم...زبون باز...

 

یادش بخیر که زندگی رو به کام پسرک فال فروش دم

در دانشگاه چقدر شیرین می کردم که ۱۰ تا نیت می

کردم و ۱۰ تا فال ازش می خریدم.یادم نمی

ره...زندگی چقدر قشنگ بود.حالا خلوت اتاق

خاکستری مو به هیچ زرق و برق رنگارنگی نمی

 فروشم...فقط پس بیار دفتر غزل هامو.گفتم که می

خوام بدونم چقدر دیوونه بودم.و عروسک بچه گی

هامو...تا یادم بیاره ۱۶ سال پیش همون عروسک

زندگی فاطیمای ۵ ساله بود...

 

زندگی برای تو؟؟؟؟؟؟

 

زندگی برای من.چقدر پوچ.چقدر هیچ.چقدر خاکستری

 شده...ولی حزنش رو دوست دارم...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:51  توسط فاطیما روحی  |