پاییز که می آید پاییز که می آید... انگار یک چیزی بر دلم چنگ می زند. مثل یک خاطره که هنوز ... شفاف تر از همیشه... دارد خود نمایی می کند مثل یک حماقت... مثل یک احساس کور بچگانه پاییز که می آید یادم می آید که همه چیز از همان پاییز لعنتی شروع شد خزان زده ام... مثل آن درخت بید مجنون... و مثل آن نیمکت بیرنگ وای یک چیز دارد بر دلم چنگ می زند یک چیز...یک خاطره تمام جسم نحیفم را با دستانی تنومند در هم می فشارد... ومن چه ناتوان تنها به آن فکر می کنم... ومن چقدر دیر فهمیدم... به موهایم چنگ می اندازم...و میبینم که دلم چقدر آشفته تر از این گیسوان آشفته است پاییز که می آید صدای خش خش خرد شدنم را چه آشکارا می شنوم. یک چیز مثل یک دلهره... مثل یک خنجر زنگار گرفته... انگار بر قلبم فرو می رود... و این انگشتان باریک و این دستان ناتوان... حتی نمی تواند خنجر را بیرون بکشد... از این سینه ی تباه پاییز که می آید باید دستی به سرو روی این اتاق خاکستری بکشم... و مامان می پرسد؟ از این پوستر ها خسته نشدی؟؟؟ و من به پوستر ها نگاه می کنم روی دیوار خاکستری اتاق به آن زن نیمه برهنه که پاهایش در آتش محو می شود... و به پیراهن چاک خورده ی یک جوان آشفته... و به آن تابلوی سیاه مشق... عطر ها یاد آور خاطراتند... یاد آور رنج ها و حماقت ها بوی این عطر های روی دراور آزارم می دهد... همه را باید جمع کنم... وای خدایا چقدر کار دارم... دیگر این لباسها را هم دوست ندارم... آن ساری هندی آبی رنگ را... وآن... و آن.... باید دیگر در کمد نباشند و من حتی خود را نیز گول می زنم... باید فرار کرد... ترانه ها بر دلم چنگ می زنند ولی دوست دارم زخم هایم را با صدای آتشین فائقه ریش ریش کنم... و این کتابها...یادش بخیر که این سه را یک هفته ای خواندم و چقدر فکر کردم "بامداد خمار" زندان زنان آمریکا" "کیمیاگر پائولو کوئیلو" و همه را برای یک نفر تعریف کردم... وای خدایا رهایم کن از این خاطره ها... به آن دختری که از آن تابلو به من زل زده است نگاه می کنم... چه ژست مسخره ای... و آن خود منم... من حتی با خود نیز غریبه شده ام... همه را جمع کردم...هر چه را که یاد آور یک خاطره بود به خودم می گویم مثلا که چی بشود... به آینه نگاه می کنم و لبخندی تصنعی تحویل حماقتم در آینه می دهم من همه چیز را جمع کرده ام همین امروز... ولی چرا رهایم نمی کنند... این ویرانی غم ها.... من از درون پوسیده ام... بسان درخت پوک توی حیاط مامان بزرگ به خودم ناسزا می گویم و به یاد آن بیت از فروغ فرخزاد می افتم: "این دگر من نیستم...من نیستم حیف از آن عمری که با من زیستم" بگذریم... داشتم چی می گفتم؟؟؟ آها... پاییز که می آید... پاییز که می آید....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 





