ديگر از كسي گله اي ندارم و از نگاه موذيانه ي دوستان به ظاهر دوست كه دهان هايشان هنوز از رطوبت غيبت من خشك نشده و حالا دارند به من لبخند هاي تصنعي مي زنند گله اي ندارم.... ديگر از خشم استاد واهمه اي ندارم...و از واقعيت هايي كه چون آوار بر سرم ريختند فرار نمي كنم....ديگر از سرنوشت شوم نمي ترسم.. حالا ديگر دستم بر تن عريان قلم نمي لرزد...چون دلهره اي ندارم. كه كسي بخواندم يا نه؟... ديگر از كسي توقعي ندارم...كه دوست بدارد من را...يا كه متنفر باشد از سياهي چشمانم...ديگر نمي خواهم به دوست نماياني كه آزارم مي دهند فكر كنم و محتاج هم كلامي رياكارانه شان باشم... و نمي خواهم نظرات فمنيستي خود را به دختر همسايه كه كوركورانه عاشق شده تزريق كنم...بگذار سر او هم به سنگ بخورد مگر چه مي شود؟.... ديگر نه مي خندم.نه گريه مي كنم...و نه از خاكستري هاي زندگي مي گويم.... رگ بي خياليم را پيدا نمي كنم تا مثل بقيه.... فنجان چاي سرد شده ام را كه مي بينم.براي گرم كردنش حوصله اي ندارم... ديگر شوقي ندارم كه كسي براي روزهاي مهم نازندگي ام... به يادم باشد يا نه؟ من از اين سكون راضي ام.... نه ديگر دلم براي بستر كودكي هايم تنگ مي شود... و نه از هجوم درد آينده اي تاريك... بالشم را گاز مي گيرم... ديگر قشنگ ترين لباسم را نمي پوشم و با پريشاني گيسوانم در آينه خودنمايي نمي كنم... من هم مانند فروغ "ديگر جوان نمي شوم" نه به وعده ي عشق و نه..... اي بابا ......حو صله داري؟پر گويي هاي مرا مي خواني؟



