سیاهه ی نوشته هایم فریادیست که نمی شنوی همیشه مثل یک آینه اعتماد کرده ام و مثل یک آینه شکسته ام همیشه عبرت نگرفته ام
چاله ها را یکی پس از دیگری پیموده ام و چاه ها را زندگی کرده ام همیشه از چاله به چاه افتاده ام و بین این دو در نوسان بوده ام در اشکهایم کلی فریاد زده ام آخرین باری که یک دل سیر گریه کردم خوب یادم هست ولی آخرین باری که خندیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عادت کرده ام به لبخند های تصنعی و به همدردی های ظاهری... ساده می گذرم از کنارشان نگاه هایم خوب فریاد می زنند که من آنقدر ها هم که به نظرتان می آیم احمق نیستم دیگر از هیچ کسی کمک نمی خواهم چون از فریاد کمک خواستن هایم جز اینکه حنجره ی سکوتم را پاره کنم چیزی عایدم نشده است من همه ی اینها را می دانم آنقدر حساس شده ام که به تلنگرطعنه ای می شکنم و با تازیانه ی سرزنشی ویران می شوم.... اما ساده می گذرم و نشان می دهم که یک سنگم
زانوهایم را بغل می کنم می چسبم کنج دیوار...بغض می کنم ولی خودم خوب می دانم که یک سنگ نیستم اما همیشه وانمود کرده ام که تاب و تحمل هر ضربه ای را دارم... من سنگ نیستم....من سنگ نیستم....من سنگ نیستم... من یک روح شکسته ام....



