خسته شدم اینقدر خاکستری نوشتم این روزها حال و روز خوشی ندارم بلاتکلیفی شاید هم بقول یک گمنام بی ایمانی به همه چیز داره آزارم می ده حتی خدا و چقدر بد که آدم توی ۲۲ سالگی آرزویی نداشته باشه جز مرگ اینارو نمی گم که بهم ترحم کنند.کار من از ترحم گذشته بگذریم....خسته ام خسته تر از اونی که فکرشو بکنید من به خودم به جوونیم به آیندم به همه چیزم خیانت کردم و بدترین و بزرگترین ظلم اینه که وقتی کلاهتو قاضی کنی ببینی نمی تونی تقصیراتتو به گردن کسی بندازی جز خودسری های خودت جز اینکه می بینی چه سالهایی رو احمقانه طی کردی کاش هیچ وقت حماقت نمی کردم کاش.... من همه چیزو باختم...اون دختر پر مدعاحالا.... بعضی تصمیمات هست که تمام زندگی آدم رو تحت الشعاع قرار می ده نه راه پس داری نه راه پیش و نه حتی می تونی بگی که به درک از نو شروع می کنم چون دیگه نویی وجود نداره.همه چیز این زندگی بوی لجن می ده بوی تعفن دلم لک زده واسه یه لحظه آرامش یه لحظه بدون اضطراب من با خودم چی کار کردم؟؟؟؟روزی هزار بار توی آینه زل می زنم به این چشمهای سیاه می گم: فاطی تو با خودت چی کار کردی؟؟؟؟؟؟؟؟ این سوالیه که هیچ وقت جواب نداره....تصمیمات احمقانه ی من زندگی احمقانه ی من رو رقم زدند فروغ با خوندن شعرات داغ دلم تازه می شه:انگار تو در من زندگی کردی: "ای هفت سالگی ای لحظه ی شگفت عزیمت بعد از تو هر چه گذشت در انبوهی از جنون و جهالت رفت" فقط یک چیز:التماس دعا دارم 







