با اینهمه خاطره تنهایم می گذارم برود با آنهایی که می خوابد؟ یا بیدار می ماند؟ می خواهد برود اگر در آن دره پرت می شدیم هوس جاده خطای خاطره بود و شب جولان می داد میان دستهامان خانه خالیست و من پر از درو دیوارهایی که شاهد اندام های سکوت اند....
چقدر طولانی ام وقتی به من اضافه می شوی.دستانت حلقه ایست برای دار زدن بوسه هایم
|
About Me
کدامین چشمه سمی شد My Blog
My Archive
خرداد 1387 My Categories
Daily Links
http://thiefyourheart.blogfa.com/ http://www.g0rbat.myblog.ir/ http://www.enigma57.mihanblog.com/ http://www.rozevahshi2006.blogfa.com/ http://www.zendegimon.blogfa.com/ http://www.baomid.blogfa.com/ انسان روح مشوش است.بر خاک بوی ناک.تا بر کدام خیال بسازد ...دنیای دیگری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تمام آرزو هایم را قاب می کنم.که همیشه جلوی چشمانم باشد.تا یادم بماند که چرا زنده ام............ افسوس که سکوت تنها فریاد زیباست.از حرفهای محبوس در متروکه ی سینه...................... نامرد در سیاهی فقدان مردیش را پنهان می کند IF I HAD A WISH I WOULD BE YOUR TEARS TO BE BORN IN YOUR EYES AND DIE ON YOUR LIPS.BUT IF YOU WERE MY TEARS I NEVER CRY IN FEAR OF LOOSING YOU KINDNESS IS THE ONLY GIFT THAT CANT BE WRAPPED UP آرشيو پيوندهاي روزانه Friends Link
پویا عزیزی جاوید محمدی امیر خالقی سید مهدی موسوی(غزل پست مدرن) امین حصیری سین هفتم سایت زنان الهام ملک پور حسین پناهی سایت ناهید سرشگی والس وبلاگ فاطیما روحی در مورد نقاشی های طارا استاد علی بابا چاهی ماه مگ زیبا کاوه یی ویژه نامه ی ادبیات و فرهنگ کانون زنان ایران انجمن نویسندگان ماکو فروغ کوروش همه خانی مانیها روزنامه ی شرق حرف دل(علي) صدا(حسين شكر بيگي) یزدان سلحشور:منتقد ادبی ایرج عبادی:سردبیر سیروان انجمن شاعران ایران اثر علي...بلاك متفاوت هوای پاییز دفترچه 86 حامد درخشانی مانیفست علی سطوتی قلعه م.داوودی(محمود دریا44) ماه و هور رادیو زمانه رزا جمالی نسیم خسروی فرزانه مرادی مریم رئیس دانا روجا چمنکار نرگس الیکائی سوده نگین تاج پگاه احمدی مجله خبری عصر آدینه سایت خبری هفتان مجله ی خبری پیاده رو مجله ی خبری امضاء مجله ی ادبی غرفه ی آخر مجله ی ادبی رواق مجله ی ادبی سپیدار مجله ی ادبی وازنا مجله ی ادبی صحنه ها مجله ی ادبی جغد مجله ی ادبی جن و پری م.داوودی Template By
www.TakTemp.Com عسل ح - نازنين
|
تنهـــــــــــــــــــــــا
با اینهمه خاطره تنهایم می گذارم برود با آنهایی که می خوابد؟ یا بیدار می ماند؟ می خواهد برود اگر در آن دره پرت می شدیم هوس جاده خطای خاطره بود و شب جولان می داد میان دستهامان خانه خالیست و من پر از درو دیوارهایی که شاهد اندام های سکوت اند....
+ نوشته
شده در ساعت 23:38 توسط فاطیما روحی
|
تولد من
این تولد را مرگ می نامم تنها که می شوم برای خودم نامه ای پست می کنم چیزی نمانده تا رسیدن بغض کال من این روزها همه چیز شده تلنگری برای گریه
+ نوشته
شده در ساعت 14:55 توسط فاطیما روحی
|
وب سایت استادناهید سرشگی ********** و پایم قلم شد نوشت بر گردیم
+ نوشته
شده در ساعت 1:8 توسط فاطیما روحی
|
کوچه از ترک دیوار اتاقم جوانه می زند خانه پراز عطر تو می شود
+ نوشته
شده در ساعت 0:14 توسط فاطیما روحی
|
+ نوشته
شده در ساعت 10:39 توسط فاطیما روحی
|
دیشب یک نفر میان آینه شیون شد امروز بوی مردگی می آید ازاین کاغذ ها
+ نوشته
شده در ساعت 10:52 توسط فاطیما روحی
|
از شما دعوت می شود به پنجمین نمایشگاه نقاشی (طارا ) ناهید سرشگی
گالری نقاشی های طارا(click here) --------------------------------------------------------------------------- لینک شعر و صدای شاعر کلمه کوروش همه خانی عزیز از عزیزان خواهان دریافت آخرین کتاب چاپ شده از ایشان بنام مادر و لوح فشرده صدای شاعر بنام ابریز با انتشارات فراگاه تماس حاصل فرمایید.
+ نوشته
شده در ساعت 16:2 توسط فاطیما روحی
|
من در اتاقی به خواب رفته ام که دیگر به شکل آغوشت در نمی آید
+ نوشته
شده در ساعت 21:25 توسط فاطیما روحی
|
حالا... نمی دانم موهایم تا کجای ممتد نگاهت را دارد می بافد؟؟؟ و پیوستگی ابروهایم... کجای دلت را گره؟؟؟ حالا ... نمی دانم ساندویچ پنجشنبه ها را... چه جوری گاز بزنم؟؟؟ تا طعم آن روزها دوباره تکرار؟؟؟
+ نوشته
شده در ساعت 22:31 توسط فاطیما روحی
|
به ناهید سرشگی عزیز
ناهید سیاره نیست ستاره ایست که هر روز همین جا کنار من می درخشد... از او نور می گیرم توی قاب چشمهای عسلیش و ما قمر های سرگردان به دورش چرخ چرخ چرخ
+ نوشته
شده در ساعت 21:48 توسط فاطیما روحی
|
دیگه همه چی تموم شد
۶۴ خرداد را آواز شو آواز شلاق ها و سنگسارها فیلتر سیگارهای پنجشنبه روی این علف ها را دود شو... شبهای یلدا را بمیران بوی نفت می دهد تمام شعرهایم بالا می آورم من آبستن تمام خاطراتی که تو به چی فروختی اش نمی دانم؟؟؟ خلوت کوچه های نوژان من هم مثل آن لاک پشت هفت چشمه خشکیده ۰۶۱۱ کد بیقراری من حواست به چوپان باشد پشت آن درخت چقدر خاطره مرده مثل طعم کیک های مریم وای چقدر حرف زدم من باید سر پنجم پیاده می شدم......
+ نوشته
شده در ساعت 23:3 توسط فاطیما روحی
|
برای بالشم تنها همدم شبهای سیاهم
امشب هم مثل دیشب و هر شب
رو می کنم به سردی بستر سیاهی شب محو است میان گیسویم امشب هم مثل دیشب و هر شب من مانده ام و غم و بستری بیروح سینه ای که زغم تهی نمی گردد هر چه بود در این اتاق ماتم بود رقص لغزش نسیم میان بستر من مثل وحشیانه ترین وحشت است این گذشته ی من... می فشارم میان آغوشم امشب هم مثال دیشب و هر شب بالشم رفیق گریه های من است وه چقدر دوست می دارمش چون کودکی که یادگار روزگار سیاه من است... بالشم لطیف است و خیس از اشک مامن هق هق گریه های من است هر شبم کنار او صبح می شودو او شاهد آه های بی زوال من است.... -------------------------------------------- ازین روز های خاکستری ازین شبهای سیاه ازین اتاق مثل قبر ازین چشمهای پراشک پس کی راحت می شم خدایا؟ کی؟
+ نوشته
شده در ساعت 0:36 توسط فاطیما روحی
|
بچه که بودیم
دخترا عروسک دوست داشتن
پسرا مردای قوی
حالا بزرگ که شدیم
دخترا مردای قوی دوست دارن
پسرا عروسک........
+ نوشته
شده در ساعت 11:49 توسط فاطیما روحی
|
امشب ۲۳ ساله شدم خدایا از تو یک چیز می خواهم در ۲۳ مین بهار جهنمی ام فقط آرامش
+ نوشته
شده در ساعت 16:52 توسط فاطیما روحی
|
من خیلی داغونم
بر شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی؟ دلت را به چه خوش کردی؟ تکاندن برف از شانه ی آدم برفی؟؟؟
و چه سالهایی که با غم رفته
+ نوشته
شده در ساعت 21:50 توسط فاطیما روحی
|
چشمون همیشه گریون
بعد از ماه ها بزودی آپ می شود
بقول عزیزترینم آیلین وقتی نباشی میفهمی کی بیادته کی بیادم بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی هستی که همه هستند
+ نوشته
شده در ساعت 0:0 توسط فاطیما روحی
|
خسته شدم خدایا..............
خسته ام خسته ام و این درد دل ها را پوچ و بیهوده می بینم فروغ:قرآن دوم من گریزانم ازین مردم گریزانم ازین مردم که با من به ظاهر یکدل و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند حرف دلم بعد از مدت ها خیلی زیاد بود ولی دیدم همین چند بیت از فروغ تمام حرف منو داره میگه می شنوی؟؟؟؟؟ گریزانم ازین مردم گریزانم ازین مردم
+ نوشته
شده در ساعت 15:46 توسط فاطیما روحی
|
ساده نگذر از کنار حرفهایم شاید بعد از خواندنش تو دیگر مثل من حماقت نکنی....اینها دیگر ناواژه نیست
خسته شدم اینقدر خاکستری نوشتم این روزها حال و روز خوشی ندارم بلاتکلیفی شاید هم بقول یک گمنام بی ایمانی به همه چیز داره آزارم می ده حتی خدا و چقدر بد که آدم توی ۲۲ سالگی آرزویی نداشته باشه جز مرگ اینارو نمی گم که بهم ترحم کنند.کار من از ترحم گذشته بگذریم....خسته ام خسته تر از اونی که فکرشو بکنید من به خودم به جوونیم به آیندم به همه چیزم خیانت کردم و بدترین و بزرگترین ظلم اینه که وقتی کلاهتو قاضی کنی ببینی نمی تونی تقصیراتتو به گردن کسی بندازی جز خودسری های خودت جز اینکه می بینی چه سالهایی رو احمقانه طی کردی کاش هیچ وقت حماقت نمی کردم کاش.... من همه چیزو باختم...اون دختر پر مدعاحالا.... بعضی تصمیمات هست که تمام زندگی آدم رو تحت الشعاع قرار می ده نه راه پس داری نه راه پیش و نه حتی می تونی بگی که به درک از نو شروع می کنم چون دیگه نویی وجود نداره.همه چیز این زندگی بوی لجن می ده بوی تعفن دلم لک زده واسه یه لحظه آرامش یه لحظه بدون اضطراب من با خودم چی کار کردم؟؟؟؟روزی هزار بار توی آینه زل می زنم به این چشمهای سیاه می گم: فاطی تو با خودت چی کار کردی؟؟؟؟؟؟؟؟ این سوالیه که هیچ وقت جواب نداره....تصمیمات احمقانه ی من زندگی احمقانه ی من رو رقم زدند فروغ با خوندن شعرات داغ دلم تازه می شه:انگار تو در من زندگی کردی: "ای هفت سالگی ای لحظه ی شگفت عزیمت بعد از تو هر چه گذشت در انبوهی از جنون و جهالت رفت" فقط یک چیز:التماس دعا دارم
+ نوشته
شده در ساعت 1:1 توسط فاطیما روحی
|
به اویی که اگر بود این ناواژه ها را هیچ گاه نمی نوشتم:
رخوت خاکستری این روزهای زمستانی مثل بی خوابی رنجم می دهد خلصه ی خواب را از یاد برده ام و چه خلصه ی شیرینی است وقتی بعد از ساعتها گریه به خواب می روم...مثل کودکی که بی هیچ دغدغه خوابیده از یاد برده ام...آرامش را و حتی رنگ چشمهای تو چقدر دارد محو می شودروی شیشه ی بخار گرفته ی چشمانم... ستاره ام خاموش شد....می خواهم بدانم ستاره ها که خاموش می شوند کجا می روند؟ بگذار این زمستان هرچقدر می خواهد طول بکشد و این برفهای لگد مال شده ی خاکستری مثل من هر چقدر می خواهند با ظلم کفشها خاکستری شوندچشمهایم در همبستری با غم اشک می زاید... آسمانی که دیگر باکره نیست.... و آنچنان می بارد که گویی....من از غم نبودنت بگذار این زمستان لعنتی هر چقدر می خواهد طول بکشد و اشکهایم قندیل ببندند... این زمستان نه دلهره ی بازیگوشی های بهار را دارد... نه خاطرات تابستان را... و نه خزان پاییزی که بر دلم کاشتی.... بگذار این زمستان کوفتی برای خودش جولان بدهد... و هر چقدر می خواهد مرا یخ ببندد... کاش داغ دلم را مرهمی بود...کاش یخ می بست این داغی را که بر دلم گذاشته ای با کدامین زمستان؟ منجمد کنم تمام خاطراتت را؟و این قلب داغ دیده را؟ با کدام زمستان؟ همه می گویند این روزها چقدر زیبا شده ام... مثل مجسمه ی مینیاتوری پشت آن ویترین می نشینم گوشه ی این اتاق خاکستری... همین جا کنا کتاب هایی که هنوز نخواندمشان... شیشه ای که بخار گرفته....ساعت هم که کار نمی کند شومینه هم که خاموش است چه فرقی می کند؟ آسمان ببارد یا نه؟ زمین بگردد یا نه؟ زمان بایستد یا نه؟دیگر چه فرقی می کند؟ چشمهایم سیاه باشند؟یا کسی زیباییم را تمجیدکند؟ تو که نیستی انگار این انگشتان باریک هم حوصله ی نوشتن ندارند.... انگار....بگذریم.....دیگر چه فرقی می کند؟
+ نوشته
شده در ساعت 13:0 توسط فاطیما روحی
|
برای مرگ یک دوست
شبهای یلدای من رنگ چشمان سیاهم .هر شبم می گذرد بی آنکه بدانی چه بر سرم آورده ای من دارم اینجا می پوسم می بینی؟
+ نوشته
شده در ساعت 16:27 توسط فاطیما روحی
|
جوزا(دو پیکر)....GEMINI
**************************************** آنقدر تنها شده ام كه حنجره ام زنجره مي زند بسترم بوي تنهايي را دوست ندارد و پيراهنم التهاب را از ياد برده است هر شبم را با يك بغل خاطره آغوش مي كشم و با سياهي غم ها همبستر مي شوم مي دانم مي پوسم...دارم خرد شدنم را مي شنوم چشمهاي سياهم را هنوز دوست دارم چون هنوز هم معجزه مي كند و هنوز هم تخم مي گذارد در دلهاي ناآرام و وحشيانه ي گيسوانم را و لبهايم را كه هنوز بوسه مي خواهد دوست دارم.... من همان نقاشي مينياتوري زني نيمه برهنه ام اما تا عمر دارم... حتي اگر رنج حماقت ها ...تنها شدن ها و فنا شدنم را تحمل كنم...اين را بدان كه... تفاله ام هم به تو نمي رسد تنهايي درد نيست...تنها شدن مي رنجاند فاطي داري هزيان مي بافي؟؟؟؟ من خودم را از دست داده ام تو بدنبال كدامين دليلي براي دوباره داشتنم؟؟؟ وقتي آنقدر حقيرت كرده ام كه مي گويم: تفاله ام هم از سرت زيادي است... همه چيزم پيش تو جا ماند اما بدان به هيچ هايم نمي رسي اين هيچ چيز ها به قيمت از دست دادن آن همه چيز ها بدست آمده اند بدان من با همين هيچ چيز ها باز هم معجزه خواهم كرد چشمان سياهم هنوز ويرانگر است اينجا دلهاي ناآرام زياد پرسه مي زنند و من مي دانم چگونه مي شود زهر آگين نگاه كرد و چون نيش گزنده ي ماران رسوخ كرد و چگونه از نوشيدن اين همه احساس سيراب شد چشمهايم طعم شراب مي دهد....چشيده اي...مي داني ... اين چشم ها خوب معجزه مي كند خون گريه كردن ها بر آن گذشته... چشمهايم ديگر معصومانه نيست...
+ نوشته
شده در ساعت 22:23 توسط فاطیما روحی
|
فريادي كه نمي شنوي.....
سیاهه ی نوشته هایم فریادیست که نمی شنوی همیشه مثل یک آینه اعتماد کرده ام و مثل یک آینه شکسته ام همیشه عبرت نگرفته ام
چاله ها را یکی پس از دیگری پیموده ام و چاه ها را زندگی کرده ام همیشه از چاله به چاه افتاده ام و بین این دو در نوسان بوده ام در اشکهایم کلی فریاد زده ام آخرین باری که یک دل سیر گریه کردم خوب یادم هست ولی آخرین باری که خندیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عادت کرده ام به لبخند های تصنعی و به همدردی های ظاهری... ساده می گذرم از کنارشان نگاه هایم خوب فریاد می زنند که من آنقدر ها هم که به نظرتان می آیم احمق نیستم دیگر از هیچ کسی کمک نمی خواهم چون از فریاد کمک خواستن هایم جز اینکه حنجره ی سکوتم را پاره کنم چیزی عایدم نشده است من همه ی اینها را می دانم آنقدر حساس شده ام که به تلنگرطعنه ای می شکنم و با تازیانه ی سرزنشی ویران می شوم.... اما ساده می گذرم و نشان می دهم که یک سنگم
زانوهایم را بغل می کنم می چسبم کنج دیوار...بغض می کنم ولی خودم خوب می دانم که یک سنگ نیستم اما همیشه وانمود کرده ام که تاب و تحمل هر ضربه ای را دارم... من سنگ نیستم....من سنگ نیستم....من سنگ نیستم... من یک روح شکسته ام....
+ نوشته
شده در ساعت 23:50 توسط فاطیما روحی
|
اتاق من
اتاق من مثل یک قبر است... که درو دیوارهایش مرا تنگ می فشارد... و گاهی آنقدر در این اتاق زجر می کشم... که صدای خرد شدن استخوان هایم را... آشکارا می شنوم... وقتی نفس هایم به شماره می افتد... و آرزو می کنم که آخرین بار باشد... که درو دیوارهای خاکستری اش را نگاه می کنم.... و ان قاب عکس را... آن دختر سیاه چشم آشفته گیسو را... که زل زده به من او که روزی من بودم او که با نگاهش یک مشت خاطره ی شوم می آورد در این مغز متلاشی ام گاهی مثل دیشب که در تب می سوزم سقف اتاق را می بینم که انقدر پائین می آید که بدن نحیفم را به زمین می فشارد و من با انگشتان باریکم و دستان ناتوانم می خواهم سقف را نگه دارم عرق سردی از میان گیسوانم می چکد و باریکی گردنم را نوازش می کند بیدار که می شوم می بینم که هنوز دارم در این دنیای جهنمی نفس می کشم قلبم تندتند می زندو چشمانم هنوز می بیند و سقف خاکستری .میان تاریکی اتاق هنوز سه متر از من فاصله دارد دیگر خوابم نمی برد و من تاصبح توی تخت خواب آبی ام جان می کنم... این کابوس سیاه هر شب من است
+ نوشته
شده در ساعت 6:5 توسط فاطیما روحی
|
گله ای ندارم.........
ديگر از كسي گله اي ندارم و از نگاه موذيانه ي دوستان به ظاهر دوست كه دهان هايشان هنوز از رطوبت غيبت من خشك نشده و حالا دارند به من لبخند هاي تصنعي مي زنند گله اي ندارم.... ديگر از خشم استاد واهمه اي ندارم...و از واقعيت هايي كه چون آوار بر سرم ريختند فرار نمي كنم....ديگر از سرنوشت شوم نمي ترسم.. حالا ديگر دستم بر تن عريان قلم نمي لرزد...چون دلهره اي ندارم. كه كسي بخواندم يا نه؟... ديگر از كسي توقعي ندارم...كه دوست بدارد من را...يا كه متنفر باشد از سياهي چشمانم...ديگر نمي خواهم به دوست نماياني كه آزارم مي دهند فكر كنم و محتاج هم كلامي رياكارانه شان باشم... و نمي خواهم نظرات فمنيستي خود را به دختر همسايه كه كوركورانه عاشق شده تزريق كنم...بگذار سر او هم به سنگ بخورد مگر چه مي شود؟.... ديگر نه مي خندم.نه گريه مي كنم...و نه از خاكستري هاي زندگي مي گويم.... رگ بي خياليم را پيدا نمي كنم تا مثل بقيه.... فنجان چاي سرد شده ام را كه مي بينم.براي گرم كردنش حوصله اي ندارم... ديگر شوقي ندارم كه كسي براي روزهاي مهم نازندگي ام... به يادم باشد يا نه؟ من از اين سكون راضي ام.... نه ديگر دلم براي بستر كودكي هايم تنگ مي شود... و نه از هجوم درد آينده اي تاريك... بالشم را گاز مي گيرم... ديگر قشنگ ترين لباسم را نمي پوشم و با پريشاني گيسوانم در آينه خودنمايي نمي كنم... من هم مانند فروغ "ديگر جوان نمي شوم" نه به وعده ي عشق و نه..... اي بابا ......حو صله داري؟پر گويي هاي مرا مي خواني؟
+ نوشته
شده در ساعت 10:32 توسط فاطیما روحی
|
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا؟ چرا دیگر هیچ حنجره ای مثل هایده نمی خواند؟ چرا حس می کنم فروغی مثل تمام رنج های من خوانده؟ چرا برای پیدا کردن یک نسخه از اشعار اصلی فروغ باید تمام کتابخانه های زیر زمینی شهر را زیر و رو کنم؟ چرا دیگر هیچ کس مثل او بی پروا شعر نسرود؟ از عشق.مرد.هوس... چرا فقط او گفت :کاش چون پاییز بودم؟ چرا خواندن اشعار ممنوعه اینقدر لذت بخش است؟ چرا مرز بین باید ها و نباید ها اینقدر نامشخص است؟ چرا به هر سیبی که گاز می زنم کرم خورده است؟ چرا به یکباره یخ بستم؟ چرا هر وقت سر خاک پدر بزرگ می روم یادم می رود همه چیز را؟ چرا یکدفعه همه چیز مثل آوار بر سرم خراب شد؟ چرا من هنوز دارم نفس می کشم؟زیر خروارها ویرانی چرا سودابه هنوز پشت کنکور است؟ چرا رویا.ح آنقدر با پسر کوچولویش مانوس شده که یادش رفته با توپ والیبال همه ی لامپ های مهتابی کلاس را شکست و همه تنبیه شدیم؟ چرا سارا هنوز هم ناخن هایش را می جود؟ چرا غروب های جمعه دلم خفه می شود؟ چرا من عروس حجله های ویرانی ام؟ حجله ای که با گل های پرپر ندامت و عطر اشکهایم همیشه منتظرم هست... چرا باید در جشن ویرانی خودم پایکوبی کنم؟ بر صورتم یک مشت رنگ می پاشم زیباتر نمی شوم.... چرا همان چشمهای ساده ی سیاهم را دوست دارم؟ و لبهای کویری ام را؟ چرا رنگها آزارم می دهند؟ چرا من با خاکستری مانوس شده ام؟ چرا؟چرا؟ چرا؟
+ نوشته
شده در ساعت 17:28 توسط فاطیما روحی
|
پاییز
پاییز که می آید پاییز که می آید... انگار یک چیزی بر دلم چنگ می زند. مثل یک خاطره که هنوز ... شفاف تر از همیشه... دارد خود نمایی می کند مثل یک حماقت... مثل یک احساس کور بچگانه پاییز که می آید یادم می آید که همه چیز از همان پاییز لعنتی شروع شد خزان زده ام... مثل آن درخت بید مجنون... و مثل آن نیمکت بیرنگ وای یک چیز دارد بر دلم چنگ می زند یک چیز...یک خاطره تمام جسم نحیفم را با دستانی تنومند در هم می فشارد... ومن چه ناتوان تنها به آن فکر می کنم... ومن چقدر دیر فهمیدم... به م | |||